میشد تلویزیون رو دفن کرد همونجا...
دَرو زد بهم و رفت...
رفت تا جائی که بارون باشه ،
درخت باشه ، عشق باشه و تنها باشیم ،
جائی که صبح و شبش چشممون
فقط به همدیگه باز بشه ،
جائی که با هم بخندیم ،
با هم مریض بشیم ،
با هم سیگار بکشیم
و دوش به دوش هم دیوونگی کنیم...
کاش میشد رفت...
تا اونجا که جمله ها نصفه نیمه هم معنی بدن...
که نیازی به حرف زدن نباشه...
به دروغ نباشه...
کاش...